✕❤black love❤✕
just for you
می خنـدم و خودم را به بی خیالی میزنم...... اما می دانم که از ذهنم بیرون نمیروی که نمیروی...! چقدر کم توقع شده ام! نه نه همین که از کنارم عبور کنی برایم کافیست... همین که بدانم هستی همین که بدانم خوشی برایم کافیست! از یک جایی به بعد دیگه... نه دست و پا می زنی نه دل دل میکنی نه داد و بیداد میکنی نه گریه میکنی نه مشتتو میکوبی به دیوار نه... بودن و نبــودنت هم، خوب اسـت! اينهــا اگر نبــاشد، کي از نبودنـت بميــرَم؟ و کجــا، براي باز دوباره بودنــت پر پر بزنــم؟! دوست دارم... دست به صورتـم نزن! می ترسم بیفتد نقاب خندانـی که بر چهره دارم! و بعــد ... سیل اشک هایـم تو را با خود ببرد!! باز من بمانم و تنهایــی ... اشتبـــاه مــن ایـن بــود.... نفس می کشم نبودنت را نیستی هوای بوی تنت را کرده ام می دانی پیراهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است به همه ی زوج های خیابان های بارانی و کوچه های پاییزی حسودی می کنم ... گرما زده می شوم ، تو را کم دارم... سرما میخورم ، تو در خونم پایین آمدی ... تو نیستی آسمان بی معنیست حتی آسمان پر ستاره و باران مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد تو نیستی و من چتر می خواهم ... چه مصیبتی می شود وزش باد دلم برایت تنگ شده... هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده... خودم را به هزار راه میزنم به هزار کوچه به هزار در نکند یاد آغوشت بیفتم ... من میدانم دلم تا همیشه در وسط ترین نقطه ی زندگیت جا مانده است ...
جایی بین خواستن و نخواستن ... جایی بین بودن و نبودن ...
جایی بین رفتن و نرفتن ... جایی بین ....... این نقطه های خالی ...
جا مانده ام از خودش .. از عشق .. کــه حالا بــه جای دلبستن ، یخ بسته ام! آهای !!! روی احساسم پا نگذاریــد .. لیز میخوریــد .! آنگاه که غرور کسی را له می کنی آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه که حتی گوش ات را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟ "سهراب سپهری" آغوشت را میخواهم، نه نگاهت راعشقت را و نه حتی بودنت را !
از یه جایی به بعد فقط سکوت میکنی...
بگذار زندگي ام،
همين قدر غير عـــادي باشد!
من همه ي اينهــا را

هــر جــا رنــجیدم ، لبــخند زدم ....
فــکر کــردند درد نــدارد ، سنــگین تر زدنــد ضــربه ها را ...
چه کسی این سرنوشت را برایم بافت
آنوقت به او می گفتم
یقه را آنقدر تنگ بافته ای
که بغض هایم را نمی توانم
فرو بدهم...
آنقــدر مرا سرد کرد ؛









